سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
   1   2   3   4   5   >>   >

با یک گل بهار میشه!؟

ارسال شده توسط اکبر فرحزادی در 9/1/91:: 11:44 صبح

 


بسم الله الرحمن الرحیم


می‌گویند "با یک گل بهار نمیشه" ولی من می‌گم درست است که با یک گل بهار نمی‌شود امّا مگر نه آنست که یک گل نیز با زیبایی، طراوت و عطر خویش می‌تواند به تنهایی اطاقی را خوشبو کرده و طراوت بخشد؟ پس برای ایجاد تغییر و تحّول لازم نیست یک گلستان باشیم بلکه گاه مثل یک گل، می‌توان جامعه‌ای را در جهت مثبت متحول کرد فقط اگر بخواهیم و اگر گل باشیم.


تازه مگر گلستان چگونه ایجاد و بهار چگونه پدیدار می‌شود؟ مگر نه این است که از وجود تک‌تک گل‌هاست که این‌چنین می‌شود؟! پس می‌شود تنها شاخه ای گل بود و دیگران را مجذوب رفتار خود نمود.


می‌شود شاخه ای گل بود و دلی را شاد کرد.


می‌توان شاخه ای گل بود و محبت عاشق را به معشوق نشان داد. می‌توان گل بود و موجب تحکیم محبت میان عشاق.


می‌توان گل بود و موجب تسلّای خاطر و شادی بیماری بر روی تخت بیمارستان.


گل باش، تا همه خواهان و طالب تو باشند.


گل باش و بدان حتی با عمری به کوتاهی عمر یک گل، می‌توان آثار ماندگاری از خود برجا گذاشت.


مؤمن، گلی از گلستان محمّدی است که هرجا باشد عطر دل‌انگیزش شادی آور و فرح زاست؛ زینت جامعه‌ی خویش است و آن‌چنان که گل، زینت است و مایه‌ی زیبندگی، او نیز مانند گل محمّدی که یادآور نبی اکرم صلی الله علیه و آله است با رفتار خود یادآور آموزه‌های زیبا و حیات‌بخش اسلام محمّدی است.


و البته مانند آن گلی باش که اگر دست نامحرم تو را هدف قرار داد با خارهای خویش دست ناپاکش را از دامان مطهرت کوتاه سازی.


البته یادمان باشد: عمر گل کوتاه است ولی هنگامی که از اصل و ریشه‌ی خود جدا می‌شود عمرش کوتاه‌تر نیز می‌شود! عمر انسان نیز به نسبت عمر عالم هستی کوتاه است! [70 یا 80 سال در برابر میلیون‌ها سال!] ولی اگر همین انسان از اصل خود، یعنی خدای متعال جدا شده و دور شود؛ عمر او باز هم کوتاه‌تر خواهد شد؛ فانی خواهد شد.


و اگر همیشه با خدا!باشی؛ چون او حی لایزال است برای همیشه جاودان خواهی بود. انشاء الله تعالی


محدودیت

ارسال شده توسط اکبر فرحزادی در 2/10/90:: 8:46 عصر

محدودیت


جنینِ درون رحم، نه رنگ را می‌شناسد نه طعم و مزه را، نه بزرگی و نه کوچکی، نه بسیاری از چیزهایی را که پیرامون ما هست. اکنون اگر مجبور باشیم مثلاً مزه‌‌‌‌‌‌ی یک موز و عطر و بوی آن را برایش وصف کنیم؛ نهایتاً باید به او بگوییم: «موز مانند گرمای آرامش‌بخش بدن مادر است مانند خون خوش‌مزه! است [البته به فرض که معنای خون و مزه آن را بشناسد] مانند صدای ضربان قلب مادر است و ..» ولی آیا واقعاً این‌ها توصیف صحیحی از موز و اوصاف آن است!؟ قطعاً خیر، تنها اثر این‌گونه توصیف این است که به جنین می‌فهمانیم: «موز لذت‌بخش است»


انسان نیز مانند جنینِ در رحم است، او به دلیل محدودیت‌های فراوان مادی قادر به درک بسیاری از امور و لذایذ معنوی نیست. او قادر به فهم لذت‌های عظیم بهشت و عذاب‌های هولناک جهنم نیست و اگر قرآن کریم در وصف این لذت‌ها از مثال‌هایی مثل «رودی از شیر و عسل، درختان بهشتی ...» بهره گرفته و نیز اگر در وصف عذاب‌های جهنم از اموری مثل «آتشِ سوزان، آبی جوشان و فلز مذاب و..» استفاده کرده است همه و همه به خاطر این محدودیت انسان است و گرنه، نه لذت‌های بهشتی و نه عذاب‌های دوزخ برای ما قابل درک نیست و بلکه بسیار فراتر و عظیم‌تر از آن چیزی است که ما می‌فهمیم.


خداوند متعال در حدیثی قدسی می‌‌فرماید:


أَعْدَدْتُ لِعِبَادِی الصّالِحینَ مَا لَا عَیْنٌ رَأَتْ وَ لَا أُذُنٌ سَمِعَتْ وَ لَا خَطَرَ بِقَلْبِ بَشَرٍ (جواهر السنیه، ص 704)


«برای بندگان صالحم چیزهایی آماده کرده‌ام که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است و نه حتی بر قلب بشری خطور کرده است»


برگرفته از کتاب «جرقه»


محصول مؤسسه آرامش جاویدان


7785424 / 0251


فروشگاه عجیب

ارسال شده توسط اکبر فرحزادی در 1/8/90:: 11:25 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم


 فروشگاه عجیب


*****************


به همراه دوستم از کنار خیابانی می‌گذشتم که ناگاه هجوم جمعیتی زیاد در مقابل فروشگاهی توجهم را جلب نمود. جلوتر رفته و جهت رفع کنجکاوی خویش از یکی از آنها علت این تجمع و همهمه را جویا شدم او گفت:‌ «صاحب این فروشگاه فردی عجیب و غریب است او عهد کرده که هر ساله یک روز به مدتی نامعلوم مثلاً یک ساعت، دو ساعت یا بیشتر، که زمان آن را تنها خودش می‌داند مردم را به فروشگاه خود وارد ساخته و به آنها فرصت بهره برداری از امکانات داخل آن را بدهد.»    پرسیدم: «یعنی چه؟!»


گفت: «همین دیگه داخل این فروشگاه هر چه موجود باشد می‌تواند از آنِ تو باشد به شرط آنکه هنگام شنیده شدن "زنگ مخصوص" هر آنچه نیاز داشته باشی و دلخواه تو باشد را به همراه داشته باشی و نزد خودت باشد یعنی در آن هنگام دیگر حق نداری از روی زمین یا ویترین‌ها و قفسه‌های آن چیزی برداری.»


گفتم: «مگر می‌شود؟ این دیگر چه عهدی است؟ من که متوجه نمی‌شوم؟» در همین اثنا و هنگامی که او خواست پاسخ این سؤال مرا بدهد ناگهان درب ورود باز شد و جمعیت مانند سیل به داخل سرازیر شد و تا خواستم به خود بجنبم و کنار بروم ناخواسته به همراه جمعیت وارد شدم.


ابتدا گیج و منگ بودم همه‌ی افراد به سرعت به سوی چیز‌های مورد علاقه‌ی خویش پراکنده شدند فروشگاهی بس بزرگ و عجیب بود هر آنچه که می‌خواستی اعم از خوردنی، نوشیدنی، پوشیدنی، وسایل بازی و تفریح،‌ زیور آلات، تابلو‌های بسیار جذاب و قشنگ و ... بسیاری از مردم نیز مانند من در ابتدا مبهوت از این همه تنوع و کثرت کالاهای رنگارنگ در حال نظاره‌ی آنها بودند.


عده‌ای به سرعت به سراغ غرفه‌های خوراکی رفته و مشغول تناول انواع شیرینی‌های رنگین و غذاهای خوشمزه شدند؛ عده‌ای دیگر مشغول امتحان نمودن انواع لباس‌های و مدل‌های بدیع شدند تا بهترین آنها را انتخاب نمایند، عده‌ای دیگر مشغول بازی و سرگرمی با وسایل تفریحی نظیر دستگاههای کامپیوتری، سرسره‌های بزرگ، چرخ و فلک‌های آنچنانی، عده‌ای دیگر مشغول مطالعه‌ی بخش‌هایی از کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود بوده و با تانی آنها را ورق می‌زدند. گروهی دیگر سرگرم تماشای تابلوهای نفیس و زیبا و مناظر دلربای این فروشگاه شدند؛ خلاصه هر کسی بر حسب علاقه و آگاهی خود مشغول به چیزی بود.


در درون فروشگاه صدای بلندگو‌ها گاه‌گاه بلند می‌شد و مردم را به رعایت نظم و حقوق دیگران سفارش می‌نمود. گاهی نیز تذکر می‌داد که «شرط تعیین شده از سوی صاحب فروشگاه فراموش نشود.»


در درون فروشگاه عده‌ای نیز به عنوان راهنما حضور داشتند و مردم را به سوی «غرفه‌های ویژه» راهنمایی می‌کردند، آنها نیز همان سخنان بلندگوها را برای مردم تکرار نموده و از آنها می‌خواستند که متوجه شرط و شروط صاحب فروشگاه باشند. می‌گفتند: «هر کسی که مایل باشد می‌توانند او را یاری نموده و به هر جا که خواست ببرند.»


و در این وضعیت من مانده بودم و تعجب فراوانم که «اصلاً جریان چیست؟ و حال که من ناخواسته به این فروشگاه پا نهاده‌ام چه باید بکنم!؟ نکند که همه‌ی این امور خواب است و مگر اصلاً ممکن است که در عالم بیداری چنین حوادثی رخ دهد!؟»


بالاخره پس از مدتی تفکر و اندیشیدن با خود گفتم بگذار یک بار دیگر با دقت و از اول تا به حالای این جریان، به آن فکر کنم که چه اتفاقی افتاد و من چگونه وارد شدم؟ آن شخصی که بیرون از فروشگاه برایم سخن می‌گفت چه گفت؟ و ... و اکنون من باید چه بکنم؟‌ با خود گفتم: « اگر این سخنان که شنیدم درست باشد پس باید من به سراغ عاقلانه‌‌‌‌ترین کارها بروم از یکی از راهنمایان پرسیدم: «بزرگوار! اگر شما به جای من بودید از این فروشگاه چه بهره‌ای می‌بردید؟»


او گفت: «خیلی روشن است سراغ غرفه‌ها و گردآوری اموری می‌رفتم که اگر "زنگ مخصوص" به صدا در آمد و فرصت تمام شد دیگر حسرت از دست دادن آنها را نخورم.» اندکی به فکر فرو رفتم و مجدداً از او پرسیدم می‌توانید بیشتر راهنماییم نمایید؟


او گفت: «من می‌رفتم سراغ چیزهایی که در مثل مانند این شعر باشد،                    چون که صد آید نود هم پیش ماست


باز هم اندیشیدم و به اطراف نگریستم یک بار دیگر تمامی غرفه‌ها را زیر نظر گذراندم و رفتار مردم را مجدداً بررسی کردم چشمم به غرفه‌ی جواهرات و سنگ‌های قیمتی افتاد و با خود گفتم: چرا از اول به فکر آن نیفتادم؟‌ اگر از این سنگ‌ها و جواهرات بردارم می‌توان گفت که به سخن آن راهنما گوش داده‌ام چرا که در بیرون از این فروشگاه تمامی این اجناس و امکانات موجود است ولی برای تهیه‌ی آنها باید پول لازم در اختیار داشت پس اگر من الآن به جای آنکه به خوردنی‌ها‌و نوشیدنی‌ها و بازی و سرگرمی و تماشای مناظر زیبا مشغول گشته و وقت خود را تلف نمایم، بهتر است به جمع آوری این اشیاء قیمتی مبادرت ورزیده و جیب خود را از آنها پر سازم؛ از این رو سریع به جمع آوری آنها پرداختم و هر آنچه می‌توانستم جیب‌های خود را پر نمودم و حتی به دنبال یک کیسه‌ی خالی گشته و آن را نیز تا جایی که زورم می‌رسید پر نمودم و عده‌ای به مذمت من پرداخته و گفتند: «اول تا جایی که می‌توانی لذت ببر و سپس شروع به سنگین کردن بار خود ساز.»


ولی من که یاد آن شرط صاحب فروشگاه بودم به حرف آنها اعتنایی نکرده و کیسه‌ی خود را با همه‌ی سختی آن به همراه می‌کشیدم.


زیرا یادم نرفته بود که «زنگ مخصوص» در زمانی نامعلوم به صدا در خواهد آمد و به محض شنیدن آن همه‌ی مردم را به همراه هر چه که برداشته‌اند از فروشگاه خارج خواهند ساخت.


خلاصه آنکه در این افکار بودم که، ناگاه صدای زنگ مخصوص یعنی زنگ خروج به صدا در آمد،‌ بلافاصله درهای تمام غرفه‌ها بسته شد و همه‌ی مردم به سرعت به سوی بیرون رانده شدند، هر کسی که می‌خواست اندکی مکث نماید تا چیزی بردارد زیر دست و پای جمعیت مانده و ... . از فروشگاه بیرون آمدیم در حالی که برخی از ما یعنی آنان که مثل من رفتار نموده و اشیاء‌ قیمتی را به همراه برداشته بودند بسیار شاد بودند و مابقی بسیار در حسرت و اندوه ... .


ناگهان دوستم مرا تکانی داد و گفت: هی داداش! حواست کجاست؟ چته ‌که محو تماشای این فروشگاه شده‌ای مگر یک فروشگاه این قدر عجیب و غریب است که مات و مبهوت آن گشته و یک ساعت است متوجه صدا کردن من نمی‌شوی؟ مگر خوابت برده؟‌ به چه چیزی زل زده و در فکر چه هستی؟ ... .


به خود آمدم و متوجه او و صحبتهای او شدم راستش اولش نفهمیدم چه شده ولی بعد متوجه قضیه شدم. آری آنچه را که خواندید تخیلات من بود، یک لحظه به فکر فرو رفته و غرق خیالات و اوهام شده بودم. مجدداً به فکر فرو رفتم ولی این دفعه در مورد خیالات پیشین خود،‌ به خود گفتم راستی عجب خیالاتی بود! اگر واقعاً چنین مطلبی رخ می‌داد آیا من همانگونه که در خیال خود دیده بودم رفتار می‌کردم؟ و بعد از مدتی تفکر به خود نهیب زدم که « چه می‌گویی مگر واقعیت جز این است؟ مگر همه‌ی ما در فروشگاه بزرگی به نام «دنیا» قرار نگرفته‌ایم؟ مگر در این دنیای بزرگ همه‌ی کالاها و زرق و برق‌های زیبا،‌ جذاب و فریبنده،‌ ما انسان‌ها را به خود مشغول نساخته؟ و مگر هر انسانی در این دوره‌ی محدود و موقت عمر مشغول دل‌بستگی‌ها و علائق خویش نیست؟ مگر در این دنیای یک‌نواخت و تکراری اکثر ما آدم‌ها گرفتار روزمرگی و یک‌نواختی نشده‌ایم؟ و مگر هر آن و لحظه احتمال به صدا در آمدن«زنگ مخصوص» یعنی همان «بانگ رحیل» وجود ندارد؟ژ


به راستی چه کسی از زمان به صدا در آمدن آن مطلع بوده و از زمان مرگ خویش با خبر است؟ مگر مرگ هر لحظه در کمین نیست؟ و مگر هنگامی که ندای «الرّحیل» به گوش رسید به کسی فرصت دیگری برای زندگی و حتی یک لحظه بقا در دنیا داده می‌شود؟ مگر حتی فرصت گفتن یک لااله الاالله و یا یک استغفرالله ربی و اتوب الیه به کسی داده می‌شود؟


و مگر ‌پس از کوچ از این دنیا حسرت و اندوه از ناکرده‌ها و کرده‌ها، ناداشته‌ها و داشته‌ها برای کسی سود خواهد داشت؟ و ... .


در این افکار بودم که مجدداً دوستم رشته‌ی افکارم را از هم گسست و با صدای بلند گفت: «مثل اینکه تو امروز حالت خوب نیست و قاطی کرده‌ای یاالله تا کاری دست خودت ندادی حرکت کن برویم.     والسلام


التماس دعا


بازگشت از برزخ

ارسال شده توسط اکبر فرحزادی در 20/7/90:: 8:32 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم


بازگشت!!


بیاییم تنها برای یکبار هم که شده فرض کنیم از دنیا رفته ایم، ما را بر سر دست نهاده و به غسال خانه برده اند و پس از شستشو و کفن نمودن درون قبر نهاده اند. همه اطرافیان در حال گریه برای ما هستند و ما مات و مبهوت از این کوچ ناگهانی!


و درست در لحظه ای که سنگ های لحد را روی قبر می نهند، قبر ما تاریک گشته و ما مرگ خود را باور کرده ایم؛ از حالت شوک خارج گشته و ملتمسانه از خداوند متعال می خواهیم که:


بارالها مرا به دنیا برگردان و به من فرصت مجددی مرحمت بفرما تا خطاهای گذشته ی خویش را جبران و کارهای انجام نداده را انجام دهم.


 ندایی می رسد که: «ای بنده ی من! دعای تو اجابت شد! به دنیا برگرد و از فرصتی که در اختیار تو نهاده شده [البته فرصتی که معلوم نیست چه موقع تمام می شود] کمال استفاده را ببر و ...


و اکنون، همان روز است و تو مجددا پا به عالم خاک نهاده ای! اکنون چه می کنی؟!


پیش از ارائه ی پاسخ مجددا در خصوص سطور قبل اندیشیده و واقعا سعی نما تا خود را در چنین موقعیتی تصور نمایی! و تا این چنین نشده به پاسخ نیاندیش.


خوب اکنون پاسخ بده؛ چه می کنی؟ از کدامین عمل ناکرده شروع می کنی؟ نمازهای نخوانده، محبت های نکرده [در حق پدر و مادر و ...] حجاب کامل رعایت نشده، ادای حق مردم [حقوق مالی و غیر مالی] ذکر دائم، توبه از همه ی گناهان و جبران همه ی خسارت ها!!؟.


و به جبران کدام عملِ انجام شده می پردازی؟ غیبت ها، تهمت ها، نگاه های هوس آلود، آزارهای مومنین [پدر ، مادر، همسر، دوستان و ...] دل شکستن های عزیزان و دوستان، دروغ ها و دزدی ها و ...


چه موقع شروع به انجام این کارها می کنی؟ الان، امشب، فردا یا هفته ی دیگر یا ...؟


چه قدر به این امور فکر می کنی؟ تنها برای اکنون، امروز ، فردا تنها یک هفته یا...؟


چه قدر برای دنیا و لذائذ آن ارزش قائل خواهی شد؟ بسیار، اندک، معمولی و یا هیچ؟


چه قدر از دل بستگیها و وابستگیهای سابقت نسبت به دنیا می کاهی؟


چه قدر برای آبادانی دنیا! تلاش می کنی؟ خیلی ، متوسط، اندک یا هیچ؟


چه قدر حاضر به انجام کارهای پر مشقت و سخت اما مفید برای آخرتت، هستی و چه قدر سختی های ترک گناه و انجام ثواب را تحمل می کنی ؟ اندک ، مقداری، بسیار یا با همه توان؟


و چه قدر به مرگ می اندیشی؟ و به زمان مجدد رؤیت حضرت عزرائیل؟، به پس از مرگ و سوال و جواب در خانه قبر؟، به تنهایی، وحشت و تاریکی آن، به حضور در عالم برزخ؟ و ...


و بالاخره چه قدر حاضری در دل تاریک شب از خواب ناز خود زده و شبهایت را با نور مناجات و اشک ها ی شبانه ات روشن و منور گردانی و با نماز شبت، چراغی برای قبر تاریکت فراهم آوری؟.


حتما بیاندیش!


التماس دعا


 


امروز همان فرداست

ارسال شده توسط اکبر فرحزادی در 5/7/90:: 12:53 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم


امروز، همان فرداست!


یکی از آرزو های انسان، جاودانگی است؛ حب بقا و زندگانی ابدی، همیشه بودن و همیشه ماندن است؛


و به همین دلیل،ترس از فنا و نابودی، نیست شدن و مردن و به دست فراموشی سپرده شدن، یکی از همنشینان همیشگی انسانها بوده و هست.


 و دقیقا به همین خاطر است که آرزوهای او، طولانی و دور و دراز است. شاید بدین گونه او می خواهد مرگ را از خود دور ساخته و آن را به فراموشی سپارد.


اینکه او هر روز خواهان دیدن فرداست [و فردا نیز گویا هرگز نیامده و نخواهد آمد!] خود دلیلی بر این آرزوی انسان است.


شاید او نمی خواهد باور کند که: امروز همان فرداست، فردای دیروز!


همان فردایی که انتظارش را می‌کشد و همیشه واهمه ی ندیدن آن را دارد!


به راستی مگر امروز [یعنی فردای دیروز] با فردا چه فرقی دارد؟ چرا انسان خود را به غفلت و ناباوری زده و از کنار این قضیه به راحتی و بدون هیچ تامل و پاسخ قانع کننده می گذرد!؟.


شاید مهمترین دلیلش همان است که ذکر شد: حب بقا و جاودانگی، ترس از فنا و نیستی به ضمیمه غفلت و نسیان مرگ.


اما دلیل مهم دیگری نیز می توان برای آن ذکر نمود و آن عدم تفکر در محتوای سطور گذشته است. گویا انسان هرگز نخواسته: یکبار و برای همیشه در این رابطه که «انتظار او از فردا» چیست؟ به تفکر بنشیند و به خود بگوید: برای چه منتظر فردا و فرداهای دیگر است؟ چه خصلتی در فردا هست که در امروز نیست!؟ و مگر فرداهایی که آمدند و رفتند [دیروزها] چه اتفاق تازه ای در زندگی او رخ داد!؟ چه بهره ای از آنها برد و چه کارهای خارق العاده و خاصی از او سر زد!!؟


آری اگر یکبار به این موضوع دقیق اندیشیده و در آن تامل نماییم درخواهیم یافت که برای اکثر انسانها هیچ فرقی بین فردا، امروز و دیروز نیست و اکثر آدمها از روزهای آینده همان بهره هایی را خواهند برد که از روزهای گذشته برده اند!!.


اما انسان عاقل آنست که هر روز با خود بگوید: «امروز همان فرداست؛ فردای دیروز» و بگوید: «خوب مگر از فردا چه می خواستی؟ بشتاب و از ساعات و آنات  امروز بهره بگیر و مباد که باز هم غافلانه در انتظار فردا نشسته و امروز را  نیز مانند دیروز از کف بدهی» و چه زیبا فرموده مولای متقیان امیر مؤمنان علی علیه السلام که:


ما مَضی مَضی و ما سَیَاتیکَ فَاَینَ


قُم فَاغتَنِمِ الفُرصَهَ بَینَ العَدَمَینِ


آنچه گذشت [دیروز] گذشت وآنچه خواهد آمد [فردا] کجاست؟ پس برخیز و این فرصت میان دو معدوم [یعنی امروز را که بین دیروز و فردا قرار گرفته است] را دریاب [و ازآن بهره‌ای را که می خواهی ببر].


فاعتَبِرُوا یا اُولِی الابصار


آری تنها کسانی متوجه منظور آن حضرت می گردند که یکبار و به طور جدّ، در این خصوص به تامل نشسته و «هدف خود» را از نیل به فردا مشخص نمایند: از «فردا» چه می خواهم؟ در زندگی به دنبال چه می گردم؟ برای حرکت و نیل به مقصد چه کمبود و مانعی وجود دارد که منتظر رفع آن در فردا و فرداها هستم؟


و باز به این نکته بسیار بیاندیشیم  که:


فردا را چه کسی دیده؟ ازکجا معلوم که فردا [یی که اکنون معدوم است] جزو فرصتهای من باشد؟ مگر نه آنست که بسیاری از انسانها شب خوابیدند و صبح فردا را ندیدند؟ و یا صبح از خواب برخاستند و شب را ندیدند!؟ [مرگ باوری و توجه دائم به آن]


 ومگر چه فرقی بین «من» و «دیگر انسانها»‌ست؟ مگر آنان‌که مُردند نیز مانند من منتظر حلول فردا نبودند؟ و مگر مرگ دفعتا پرونده زندگی آنها را نبست و آخرین فرصت آنها را «امروز» قرار نداد؟؟ ....


آری اندکی تامل در این باب و توجه به این سؤالات است که رذیله‌ی «تسویف» [یعنی: فردا فردا کردن و به تاخیر انداختن توبه و یا کارها برای روزهای بعد] را از انسان دور ساخته و به او می قبولاند که:


« امروز، تنها فرصت است؛ امروز، همان فرداست»


علی علیه السلام:


َ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَیْرِ


فرصت، مانند حرکت ابرها در  گذرست؛ پس، فرصتهای خیر را غنیمت شمارید.


(نهج‏البلاغة    ص471 )


 


والسلام - التماس دعا


 


   1   2   3   4   5   >>   >



بازدید امروز: 6 ، بازدید دیروز: 22 ، کل بازدیدها: 80450
پوسته‌ی وبلاگ بوسیله Aviva Web Directory ترجمه به پارسی بلاگ تیم پارسی بلاگ